شاه محمود داعى شيرازى
71
نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى )
در پردهى غم ز تيرهروزى * سوزن شدم از خيال دوزى در پرده خيال خويش ديدم * گفتم به حقيقتى رسيدم دل نقش رخش به ديده بنگاشت * يعنى به خيال ، گل توان داشت از خانه برون دويد سرمست * دستارچهى خيال در دست سرگشته شده به سر درافتاد * دستارچه را به باد برداد 82 مقالهى دوم اين منظومه به انسان و استعلاى وجودى او اختصاص دارد . نكتهى جالب توجه در عرفان اسلامى همين توجه داشتن به انسان و ارزش قايل شدن براى او در نسبتش با حق است . انسان خلاصهى وجود است ، و آيينهاى در برابر مطلق . او حامل آتشى است كه هرگز نمىميرد . او بلبل روضهى مقدس و شهباز فضاى قاب قوسين و مرغابى بحر لايزالى است . او قطرهاى است كه دريايى را در جوى خود روان دارد ! وقتى كه مثل خس به ساحل دنيا روى مىكند ، جز كف چيزى در دستان افسوس خويش ندارد . با غوص در خويشتن است كه مىتوان صدف وجود را گشود و گوهر پنهان را از آن خويش كرد : اين آتش ما چگونه ميرد ؟ * كاين درد دوا نمىپذيرد اى بلبل روضهى مقدس * مردار مجوى همچو كركس دانى كه ترا چه خواند كونين ؟ * شهباز فضاى قاب قوسين مرغابى بحر لايزالى * ليكن چه كنم كه در خيالى اى قطره تو غافلى كه دريا * در جوى تو مىرود هويدا او نيست نهان به ملك توحيد * تو ديده بيار ، مىتوان ديد اى همچو خس آمده به ساحل * جز كف نكنى تو هيچ حاصل گوهر طلبى صدفشكن باش * غواص محيط خويشتن باش مغرورى از آنكه بر كنارى * از غرقه شدن خبر ندارى اى آنكه نباشدت غم خويش * بنشين و بدار ماتم خويش آيينهى هر دو عالمى تو * انديش كه با كه همدمى تو 83